باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازیهای راه مدرسه
بوی ماه مهر٬ ماه مهربان
بوی خورشید پگاه مدرسه
از میان کوچه های خستگی
می گریزمدر پناه مدرسه
باز می بینم زشوق بچه ها
اشتیاقی در نگاه مدرسه
زنگ تفریح وهیاهوی نشاط
خنده های قاه قاه مدرسه
باز بوی باغ را خواهم شنید
از سرود صبح گاه مدرسه
روز اول لاله ای خواهم کشید
سرخ بر تخته سیاه مدرسه.
زنده یاد قیصر امین پور.
" دهانت را می بویند٬ مبادا گفته باشی دوستت دارم٬
روزگار غریبی ست نازنین"
-خواهر زاده م زنگ زده میگه : خاله به کی رای میدی؟
میگم:حالا! میگه : نه٬ جان خاله به کی رای میدی؟
میگم: حالا! میگه: حتما به موسوی رای بدی ها!
میگم: من که گفتم حالا!!!
میگه:آفرین خاله! می دونستم!
-------------------------------------------------
سه روزه دختر کوچیکه رفته سفر وباز ما موندیم و" دنی" کوچولومون که از دوری مامان جونش! دچار افسردگی شده. دو عصره که می برمش رو پشت بوم. بر خلاف تصورم هوا خیلی هم بد نیست. بغلش می کنم ودوتانون زل می زنیم به دریا که چه شکوهی داره. به موجاش که نگاه می کنم انگار اگه دستم رو دراز کنم می تونم بگیرمشون. دنی چه نفس های عمیقی میکشه. این طفلکم مثل ما از چاردیواری عذاب آور آپارتمان دلمرده شده. خب٬ اینم یه توفیق اجباری برای من که تا وقت اومدن دخترکم٬ برای باز شدن دل" دنی " هم که شده٬ هر روز بتونم دریا رو ببینم.
---------------------------------------------------------------
شنیدین میگن کلاغه اومد راه رفتن کبک رو یاد بگیره٬ راه رفتن خودش هم یادش رفت!! حالا قضیه منه. چند وقتیه دارم کتابهای مراقبه استاد "اشو" رو می خونم. خدایی هر کی بتونه استفاده کنه عالیه. اولین قدم اینه که سعی کنی ذهنت رو رها کنی. یعنی با ذهن درگیر نباشی. ومن ماههاست با خودم درگیرم که چطوری با ذهنم درگیر نباشم!!! قبلا اگه شبا ساعت ۱۲ خوابم میبرد الان از برکت "مراقبه" تا ۳صبح با ذهنم زدوخورد دارم که از شرش خلاص شم!!
" دلت شکست. می دونم. سخت بود. اما تو که سخت تر از این حرفایی... پس یادت باشه که نباید بشکنی.. بالاخره یه روزی ..یه جوری.. یه جایی... یه وقتی... می فهمن اونقدرا هم که فکر می کردن تو آدم بده قصه نبودی...اصلا بد نبودی.. اصلا خیلی هم خوب بودی وهیچکس نفهمید..هیچکس.. حتی خودِ خدا... "
نه فرشته ام نه شیطان٬ کیم وچیم؟ همینم!
نه ز بادم ونه آتش که نواده ی زمینم
منم وچراغ خردی که بمیرد از نسیمی
نه سپیده دم به دستم نه ستاره بر جبینم
منم وردای تنگی که به جز "من" اش نگنجد
نه فلک برآستانم نه خدا در آستینم
نه حق حقم نه ناحق٬ نه بدم نه خوب مطلق
سیه وسپیدم: ابلق٬ که به نیک وبد عجینم
نه برانمش نه در بر کشمش٬ غم است دیگر!
چه بگویم از حریفی که منش نمی گزینم؟
نزنم نمک به زخمی که همیشگی ست باری
که نه خسته ی نخستین نه خراب آخرینم...
آقا لاابالیه٬ بی مسئولیته٬ بی فکره٬ میگن: براش زن بگیرید٬ سرش می یاد تو حساب!! عیاشه٬ زنباره ست(ببخشید بی ادبی منو) میگن: براش زن بگیرید سربراه میشه!! معتاده به انواع واقسام دواجات که رو پاش بند نیست٬ میگن: زن بگیرید براش ترک می کنه!! پرخاشگره٬ دستش رو ننه وبابا ودوست وغریبه بلند میشه٬ میگن: زن بگیرید براش٬ آروم میشه!! افسردگی مزمن داره خیر سر هزارو یک جور مشکلات که تو زندگیش داشته٬ میگن: زن بگیرید براش٬ شفا پیدا میکنه!!
بابا خوش انصاف ها! اون دختر بیچاره هم با یک دنیا امید وآرزو پا تو این زندگی مثلا مشترک کوفتی میذاره. نه مربی سیرکه! نه روان درمانه! نه متخصص ترک اعتیاده ونه.... چه طوره که اگه یه دختر یه کوچولو ٬ فقط یه کوچولو مثلا زبون دراز باشه! فوری میگن: واااای.. خدا به داد اون بدبختی برسه که فردا تو میشی زنش!! حالا کیا میگن؟ همین خودمون زنها. این فتواها از طرف خودمون داده میشه!! به قول عزیزی: از ماست که بر ماست!!!
از دوستای قدیممه. چی میگن بهش رفیق گرمابه وگلستان واز این حرفا. این بنده خدا رو هر وقت می بینمش وباهاش حرف می زنم غصه های خودم از یادم می ره. دیشب دوباره اومد دیدنم . اونم دیر وقت شب. بچه ها خواب بودن. بهش گفتم چیه بازم دلت پره دنبال سنگ صبور می گردی؟ اونم این وقت شب؟ چشاش پر اشک شد. از خودم خجالت کشیدم. به خودم گفتم: خیلی ناجوانمردی! خب حرفش رو به تو نزنه به کی بزنه. چشمت کور می خواستی این همه سال نقش سنگ صبور رو براش بازی نکنی. حالا باید تا آخرش بری. اینکه داغونه. بهش نمی یاد خیلی دیگه دووم بیاره. درسته که ظاهر آبادی داره٬ اما از درون پوسیده وشکسته ست. توکه بهتر از هر کسی می دونی. خلاصه این کلنجارها رو با خودم رفتم ونشستم پای درددلش. فقط بهش گفتم تورو خدا یواش حرف بزن بچه هام بیدار نشن. دختر بزرگم صبح زود باید بلند شه بره سر کار نمی خوام خوابش آشفته شه. بغضش رو فرو داد وگفت باشه.
می گفت:" خدا منو ببخشه. فکر می کردم خیلی مادر خوبی هستم(این جمله رو همیشه میگه!). چون خودم خیلی بچه گی هام از مادرم کتک می خوردم که البته اون بیچاره هم چون خیلی از بابام کتک می خورد٬ تلافیش رو سر من در می آورد٬ از همون بچه گی با خودم عهد کرده بودم هیچوقت بچه هام رو نزنم. فکر می کردم همینقدر که بچه هام رو کتک نزنم٬ به تر وتمیز بودنشون برسم٬ خوب باهاشون درس بخونم که همیشه شاگرد اول باشن وشبا هم براشون کتاب قصه بخونم٬ یعنی خیلی مادری کردم." بغضش ترکید وزد زیر گریه. با وحشت یه نگاهی به دورو برم کردم ودیدم دختر کوچیکه م تو جاش وول خورد. یه لیوان آب براش آوردم ویادش انداختم که قول داده بچه هام رو بد خواب نکنه. دماغش رو کشید بالا وسری تکون داد وشروع کرد:" تو که تو زندگی ما بودی. تا اومدم بجنبم شدم صاحب سه تا بچه. با ۲۶ سال سن و یه دنیا بی تجربه گی. تنها بودم. همیشه تنها بودم. هیچکس از درددلام خبر نداشت. خاک بر سرم! همیشه ظاهرم آباد بود. حتی بابا ننه م نمی فهمیدن چه دردایی تو زندگیم دارم. شبا که بچه ها می خوابیدن می نشستم نگاشون می کردم و اشک می ریختم و...." دوباره زد زیر گریه. آلنوش یه لحظه خواب زده غلتی زد سرشو گرفت بالا ویه نگاهی انداخت طرف ما... گمونم طفلی اونقدر گیج خواب بود که اصلا متوجه حضور یه غریبه هم نشد. بهتر شد... یه کمی جابجا شد وگفت: منو ببخش. زابراتون کردم. آخه غیر از تو کسی رو ندارم. بهش میگم زن خوب. تو خدا رو داری که از همه رفیق تر وبزرگ تره. تا کی می خوای به گذشته ت بچسبی وخودت رو زجرکش کنی. همه تو زندگی شون مشکل داشتن.آهی کشید وگفت: حق داری نفهمی من چی میگم. از صبح تا شب پدر ومادرت و بچه هات همدمتن. اگه تو هم مثل من از همخونای خودت خاطره بد داشتی ،اگه مثل من اونقدر بین بچه هات وخودت فاصله افتاده بود که یه دریا هم نمی تونست پرش کنه ، اگه احساس گناه اینکه بچه هات می تونستن پدر ومادر بهتری داشته باشن وتو شرایط بهتری زندگی کنن دیوونه ت می کرد واگه واگه ... گوشام رو گرفتم که دیگه نشنوم. همیشه آخرش برای شنیدن حرفاش کم می یارم... نه اصلا دلم نمی خواست جای اون بیچاره باشم... دلم براش گر گرفته بود.. برای بچه هاش بیشتر.... راست می گفت... تو زندگیش بودم.. هیچوقت بلد نبود چطوری به بچه هاش نشون بده چقدر عاشقشونه...اونقدر غرق بدبختی های زندگیش شده بود که متوجه نشد گلهای زندگیش کی وچه جوری ازش دور شدن، اونقدر دور که حالا به همه اونایی که به راست ودروغ توان نشون دادن عشقشون رو به این بچه ها دارن، غبطه می خوره. نگاش کردم. سرش رو به دیوار تکیه داده بود وچشاش روی هم افتاده بود، وای چقدر درهم شکسته... انگار تا حالا متوجه نشده بودم...دستم رو گذاشتم روی دستش..چشاش و وانکرد. ترسیدم. رفتم براش یه لیوان آب بیارم. وقتی برگشتم نبود. همون جور که مثل سایه اومده بود، مثل سایه رفته بود....
سلام. داره میشه یک سال. شاید کمتر از یک ماهِ دیگه. بچه ها می یان به دیدنت. ای ی ی ی... دیدن که چی بگم... یه سنگ بزرگ قشنگ.. زیر یه یه درخت بید پر شاخ وبرگ...سکوتی که فقط با صدای خش خش برگها واواز پرنده ها میشکنه و گاهی آدما می یان وخرابش می کنن... می دونی بعضی وقتا دلم می خواد به جای تو من می رفتم.... خوبه که آدم قهرمان از دنیا بره... حس می کنم شدم آدم بده ی قصه..می دونی که همه قصه ها یه آدم خوب توش هست ویه آدم بد...تو باور ما هم هر کی خدا زودتر ببردش میشه ادم خوبه وهر کی موند چاره ای نداره جز اینکه نقش بد رو به گردن بگیره... تو چی؟ تو هم فکر می کنی من آدم بده ی قصه م؟ یکی دو بار اومدی به خوابم. وهر دو بار خیلی خوشحال بودی ومی خندیدی.. آخرین بار که خوابت رو دیدم چند تا مهمون سر زده اورده بودی با خودت وهی می خندیدی واز من معذرت می خواستی که به دردسر افتادم ومی گفتی اینا آدمای مهم وبزرگی هستن.. پس وقتی می یای به خوابم ومی خندی یعنی اینکه از من راضی بودی٬ نه؟ به یه بنده خدایی که خودت می دونی کیه(میگن ارواح از همه چی خبر دارن) هر بار منو می بینه میگه : وای تا حالا صد بار اومده به خواب من وشوهرم وبچه هام وهمیشه هم ناراحته ومیگه من زنده بودم چرا منو گذاشتین تو خاک؟ این دفعه که داشت جلوی پسرمون تعریف می کرد ٬ بدون اینکه فکر کنه با این حرفا چی ممکنه تو ذهن اون طفلک بکاره. خیلی دلم می خواد بهش بگم خانم عزیز ما شنیدیم میگن که مرده ها وقتی کسی رو خیلی دوست دارن٬ سعی می کنن وقتی میرن به خوابشون بهشون آرامش بدن. بگم بهش؟ بزنم تو برجکش که دیگه غلط زیادی نکنه؟بگذریم.... چی داشتم می گفتم؟ آها... تو هم فکر می کنی من آدم بده ی قصه م؟ فکر نمی کنم. من وتو هیچ کدوم بد نبودیم.. فقط ...چی بگم؟ می دونی مهم اینه که خودم شبا با وجدان راحت می خوابم.. غصه زیاد دارم.. خیلی.. خودت اینو می دونی.. اما شبا که قبل از خواب به عکست نگاه می کنم حس می کنم چشات بهم لبخند می زنه.. اشتباه که نمی کنم نه؟
یک سال شد. بچه ها دارن میان. هواشون رو داشته باش... دلم تنگه... خیلی تنگ... خیلی...
برخی از مبلغان از دیر باز چنان به محکوم کردن انسان پرداخته اند که به همه احساس رانده شدگی دست داده است. همه احساس می کنند" من بسیار بی ارزش هستم". اندک اندک احترام به خود را در انسان از بین برده اند. انسان را به دو بخش تقسیم کرده اند: بخش محکوم شونده وبخش محکوم کننده. بخش محکوم کننده ی تو را وجدان وبخش محکوم شونده ی تورا غریزه نامیده اند. این دوپارگی تو را در جنگی همیشگی با خودت٬ در ناسازگاری با خودت نگاه داشته است. همیشه شمشیری را بالای سرت نگاه داشته ای وبدین گونه هیچ راهی برای شناخت هستی پیش در پیش رو نداری.
نخستین درس تو٬ دوست داشتن خود توست همان گونه که هستی٬ زیرا هستی تو را همان گونه که هستی دوست دارد. این به آن معنا نیست که تو باید تا ابد همان گونه که هستی بمانی. در حقیقت٬ نخستین گام دگرگونی توست. اگر خودت را دوست داشته باشی٬ تندتر وسریع تر رشد خواهی یافت.
"اُشو". کتاب "۵". روز ۲۹.مراقبه شبانه.
هم چو در روزان ابری٬ آفتابِ گاه گاهی
بی حضورت٬ آسمانم خالی از هر مهر و ماهی!
بی قرار از رفتن ِ تو قلبِ "گیتا"٬ چشمِ "شیما"
گو که بی نقشِ تو امشب٬ نیست این جا سر پناهی!
چشمِ ما در خواب و دل بیدار و سرشار از حضورت
کیستی تو؟ چیستی؟ جز راهِ عشقت نیست راهی!
دردِ بی درمانِ مادر را که عمری همرهِ اوست
نوشدارویی ومرهم٬ هر زمان با هر نگاهی!
بوسه بر چشمان پر مهرت زنم در خواب ورویا
شوقِ لمسِ گرمِ دستت٬ می شود در سینه آهی!
بشکن این مُهرِ ِ سکوتِ سالها را٬ خسته ی من
شکوه ای٬ فریاد یا نجوا ویا حتی به آهی!
چشم در راهِ تو٬ "او" وَمن وَزیبا خواهرانت
در گشا ورخ بتابان! جان پناهی! جان پناهی!
" به پسرم که دیشب مسافر ِ دیاری دیگر شد٬ اگر چه کوتاه!"سفر به خیر گُلِ همیشه بهارمان.
